| whatever |
|
Saturday, January 1
٭
یه جوک بگم همه بخندیم؟
......................................................................................................زندگی زیباست! -------------- یکی دیگه؟ شهر من بهترین است. --------------- یکی دیگه: عشق! --------------- Saturday, December 11
٭
Buzz
......................................................................................................Friday, November 26
٭
باید برم بهشون بگم که هر غلطی که می خواین با من بکنین.... ولی من بازم راه جدید پیدا می کنم و اونقدر سعی می کنم تا اینکه بالاخره به اون چیزی که می خوام برسم... در ضمن حتماً بهشون می گم کیرم رو هم نمی تونین بخورین... اگر هم بتونین من نمی دم بخورین! فقط همیشه مشکلم این بوده که کیری در کار نبوده!!!!!!
......................................................................................................Wednesday, November 17
٭
این روزا مثل یک بمب ساعتی شدم، کافی ِ که بهم اشاره بشه تا منفجر بشم!!!
......................................................................................................خدا به اطرافیانم رحم کن ِ!!! Friday, November 12
٭
خوب وقتی آپدیتم نمیاد این طوری آپدیتش می کنم!!!
٭
بسیار است... بسیار است .. بسیار است....
......................................................................................................Sunday, October 31
٭
بهم می گه تو باید بتونی خودت رو کنترل کنی... چون می تونی با دیگران کنترل کنی... چه طوری حالیش کنم که یه فرق عمده با دیگران داره! بهش بگم که تو برام مهمی هر حرف هر رفتار... همه چیزت برام مهم ولی اون دیگری... برای من مهم نیست... شاید برای یک ساعت اعصاب منو خورد کنه ولی بعدش تمام می شه... می ره دنبال کارش... و تو زندگی من نقشی بازی نمی کنه... ولی مهمی... تو نقش بازی می کنی... تو هر چیزی که می گی برای من مهم ِ....قبلم خیلی راحت آزرده می شه از تو... چون تو با دیگران فرق داری... چون می تونم جلوی تو ساعت ها گریه کنم... من حالم بدِ... امروز صبح حالم بدِ... می شه گیر ندی؟ می شه الان بیای منو از اینجا بدزدی و ببری یه جایی که من سرم رو بذارم روی سینه ات و گریه کنم؟
......................................................................................................Monday, October 25
٭
خوب اینجا با اکثر ِ ISP ها پراکسی شده و من خودم نمی تونم ببینمش!!!
......................................................................................................Sunday, October 17
٭
اصلاً این بار می گم کس ننه من اگر که.....
......................................................................................................Saturday, October 9
٭
ایکاش هیچ کس اونقدر مهم نباشه که باعث گرفتگی قلب من بشه...
......................................................................................................ایکاش هیچ کس اونقدر مهم نباشه که رو اعصاب من بره. Monday, October 4 ...................................................................................................... Saturday, October 2
٭
نباید بذارم سر کل کل باز بشه! همیشه وقتی با آدمها کل کل می کنم از خودم بدم میاد... یه کل کل ِ ساده می تونه آدم رو به باخت نزدیک کنه! همون طوری که دیشب تونست... همیشه بر این عقیده بوده ام که پکر بازی کردن هر کسی درست عین روند زندگیش هستش.... دیشب پکر بازی کردم... کلی برده بودم... اونی که ادعا کشتتش توی پکر، باختهِ بود و عقب بود... می دونست که من دوست ندارم بازی سنگین شه! بازی رو باز و یه کارت بسته بود.. بله که می دادی و 600 تومن می ذاشتی وسط... می گفت 2500 تومن... یا باید بازی نمی کردی یا باید تن به بازی سنگین می دادی... فقط منتظر بود من بیام تو بازی تا هی سنگین و سنگین ترش کنه! خلاصه اینکه هی تیکه می نداخت که خوابیدی رو پول.. بیا تو بازی و منم هی می گفتم که سنگینش نکنی میام تو بازی... تا اینکه یه دست کار به رست کشید و با دو آس بردمش... فکر نمی کرد که من تخم کنم با دو آس تا آخرش رو بیام... دیگه قاطی کرد... درست عین یک مار زخمی شد... تا اینکه این داستان هی ادامه پیدا کرد و هی منو آنگاژ کرد... و من از یه جایی به بعد دیگه سیمام قاطی کرد (درست عین زندگی واقعی) و با یه دوپر ریق 15000 تومنی اومدم تو بازی... بش خوندمش... ولی بش نبود و بردم... همه کف کردن.. بهم گفتن اشتباه کردی.. نباید میومدی... و من در اون لحظه با اینکه می دونستم راست می گن ولی هی می خواستم خودم رو تبرعه کنم!!!! تا اینکه بعد از نیم ساعت که یکی از بچه ها گفت :« حالا که دیگه گذشت ولی اون دست حماقت کردی» من تونستم بهش بگم که : «آره! من قاطی کرده بودم.» دیشب گذشت و من دستم برگشت و کلی باختم... ولی خیالم راحت بود که بازی درصدی هستش.... ولی شب تو تخت خواب با خودم فکر کردم که چرا یه نفر می تونه به این راحتی منو شاکی کنه؟!!! چرا می تونه منو به سمت ِ یک اشتباه واضح که خودم هم در همون لحظه می دونم اشتباه ِ سوق بده....
......................................................................................................-------- چیزی که برام جالب ِ تو کل ِ این داستان... خودم هستم.. همه چیز از یه کل کل ساده شروع می شه... کم کم کار بالا می گیره... من شاکی می شم... قاطی می کنم و از اون لحظه به بعد دیگه قاط زدم.. با خودم لج می کنم و اشتباهی رو مرتکب می شم.... خیلی عجیب ِ ! نه؟ فقط یه احمق می تونه این طوری باشه... من کلی کار باید بکنم... من باید کلی رفتارهام رو تصحیح کنم.... من خیلی اشتباه دارم!!! Sunday, September 19
٭
تا حالا شده دلتون بخواد برین توی اورکات یکی و براش Testimonial بذارن که " شاید بشه در چند کلمه توصیفش کرد: کس کش، خوار کس ِ و به شدت کس خل ( خودم می دونم خول می نویسن!) " من خیلی دلم میخواد برای یکی اینو بنویسم ولی خوب جلوی خودم رو می گیرم!
......................................................................................................------ از مگس های تو دستشویی متنفرم، علاوه بر اینکه کثیف هستن، حیز(دیکته اش همینه؟) و پررو هم هستن. ----- من هم خوب بی سوادم ها! خودم می دونم که لیسانسم دو زار نمی ارزه! ---- دیروز بهم گفتن که خیلی سنم باشه نوزده یا بیست هستش! هم خوشحال شده و هم ناراحت... حالا بماند چرا! ---- می خواستم یه چیزی بنویسم ولی به احترام مخاطب ها نمی گم! یا بهتر ِ بگم به احترام مخاطب هایی که منو می شناسن!!! پس بهتر ِ بگم کاش هیچ مخاطبی منو نمی شناخت و من با خیال راحت این موضوع که اتفاقا ٌ به نظر من از بدترین حسهای دنیا هستش رو می نوشتم... من فقط و فقط دلم یک مخاطب آشنا می خواد ( خودشم می دونه که کی ِ) ----- من دلم برای شخصیت ِ وبلاگ ِ قبلیم تنگ شده! اینجا انگار من یکی دیگه شده ام! ---- می خوام خودم رو مجبور کنم تقریباً هر روز آپدیت کنم... می خوام دوباره با این نوشتن خودمو خالی کنم... حتی اگر به نظر ِ خودم هم کس شعر باشه! ---- دلم می خواست امروز به اون دختر خانوم ِ که خیلی هم اعتماد به نفس داشت و جلوی اون آقای معروف ِ حیز نشسته بود و باهاش صحبت می کرد، بگم خانوم خوشگله گول ِ این آقا رو نخور.... تو اولی نیستی و آخری هم نخواهی بود.... یعنی کسی در مورد من تا حالا این طوری فکر کرده؟ حتماً کرده، من در حماقت ید طولایی دارم! Monday, August 30
٭
فقط بعضی آدمها می تونن به آدم زمان بدهند، که دست از دیوونه بازیهاش بر داره! فقط بعضی آدمها هستن که می فهمن آدم گاهی دیوونه و وحشی می شه! فقط بعضی آدمها هستن که می دونن دیوونگی آدم چه طور درمان می شه! فقط بعضی آدمها می تونن تو رو به مرز اون امنیت برسونن که چیزهایی بگی که خودتم تا حالا نشنیدی و حتی فکر نکردی. فقط بعضی آدمها هستن که لایه های درونی آدم رو لمس می کنند و بعد از لمس درک می کنند و فقط بعضی آدمها هستن که ............
......................................................................................................Sunday, August 22
٭
می خوام فکر کنم که اگه همه چیز اون طوری که من می خواستم پیش می رفت و من راهی ممالک خارجه می شدم اونجا تصادف می کردم و می میردم... این طوری راحت تر می تونم باهاش کنار بیام.
......................................................................................................Friday, August 20
٭
تخیلات و آرزوهایی که نقش بر آب شدند، هنوز در روی آب تصویرهایی تولید می کنند و من سرگرم بازی با تصاویر هستم... سنگی بر وسط این تصاویر پرتاب می شود و تصاویر چهره ی جدیدی به خود می گیرند و تمنای ذهن و بینایی من بر روی موج های ایجاد شده از سنگ می میرد!
......................................................................................................Monday, August 16
٭
صحبت از یه دنیا غم هستش که هی حمله می کنن! هی با تمام وجود پس می زنمشون ولی دوباره حمله می کنن! انگار از در بیرونشون می کنم ولی از پنجره میان تو!
......................................................................................................صحبت از یه دنیا ضعف و قدرت هستش! هی قوی می شم... هی ضعیف می شم! قدرت رو همون غم ها به کناری پرت می کنن و ضعف رو جایگزین می کنن. صحبت از تلاش برای آینده ای بهتر است که همش نقش ِ بر آب می شه. صحبت از یه عالمه اشک و بغض ِ که می بلعمشون. صحبت از یه تنهایی عمیق هستش که باهاش دست و پنجه نرم می کنم. صحبت از اعصابی ضعیف هستش که با کوچکترین چیز به هم می ریزه. تمام ِ این صحبت ها تو مغز من دارن حرکت می کنن... دارن تو زندگیم نقش بازی می کنن و تأثیر می ذارن! همین ِ که تبدیل به آدمی گه و بسیار مودی شدم... آره همین ِ Friday, August 13
٭
دارم گیج می خورم... بین تمام چیزهایی که تو مخم وول می زنن... مغز ِ من به شدت خطی عمل می کن ِ... به هیچ وجه نمی تونه چند تا سوژه رو با هم حل و فصل کن ِ.... یکی هست که فقط می خند ِ... می دونم پشت اون خنده ها چی ِ... کاش نمی دونستم، وقتی یکی رو دوست داری نمی تونی نسبت به غمش که حتی پشت قهقه ها پنهان ِ بی تفاوت باشی... من نمی تونم لا اقل.... وقتی یکی رو دوست داری نمی تونی سوکوتش رو که پشتش ناراحتی هستش تحمل کنی... وقتی یکی رو دوست داری نمی تونی فکر کنی که یه جایی تو دنیا داره ِ با تنهایی دست و پنجه نرم می کن ِ و تو کنارش نیستی.... وقتی یکی رو دوست داری عکسش رو که می بینی احساس می کنی قلبت داره از جا در میاد... ولی من به جای همه این آدمهایی که اینهمه دوسشون دارم و برای غمشون، تنهایشون و حتی تجربه هاشون دل می سوزونم، باید یه کم خودم رو دوست داشته باشم، تا نتونم این طور غمزده ببینمش!
٭
خیال بافی دیگه بس ِ! می خوام برم تو واقعیت زندگی کنم و همون قدری که زندگی جدی جدی ترتیبم رو می ده، ترتیبش رو بدم!
......................................................................................................Thursday, August 12
٭
همین الان چشمات رو ببند و برو تو تخیلاتت، برو همون جایی که قرار بود بری و پوچش کن، برگرد بیا و چشمات رو باز کن و به همه چیز دور و ورت عشق بورز!
......................................................................................................
|